گام اول: هدف یابی (بررسی سوره رعد آیات 24-19)

 وَ الَّذینَ یَصِلُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ یَخافُونَ سُوءَ الْحِسابِ (رعد-21)

و کسانى که به آنچه خدا دستور داده با آن پیوند شود مى‏پیوندند و از پروردگارشان مى‏هراسند و از سختى محاسبه مى‏ترسند.

انسان پیوندهایی با پدر و مادر، خویشان، دوستان و حتی نفس خودش دارد و در این آیه محترم شمردن این پیوندها و جلوگیری از قطع آن از نشانه های افراد خردمند عنوان شده. به نظرم خردمند نمی تونه منزوی و جدای از جامعه باشه و با رسیدن به هر درجه علمی بایست از یک طرف ارتباطش با جامعه و از طرف دیگر جنبه اجرایی و کاربردی بودن یافته های خود را حفظ کنه.

در بخش دوم آیه بحث خشوع در مقابل پروردگار و خوف از بد حسابی مطرح شده. همیشه برام جای سوال بوده که مگه خدا ترسناک که باید ازش ترسید! در این زمینه علاوه بر کلمه خشوع و خشیت که با ترس مترادف گرفته اند، کلمه تقوا رو هم خداترسی معنی کردند! به نظر می رسه نا توانی برابری واژگان فارسی با عربی ازدلایل ناکارآمدی ترجمه باشه. هر دو کلمه به معنی ترس و هراس معنی شده ولی تفاوتهایی بین ایندو قایل شده اند. در تفسیر المیزان علامه طباطبایی آمده: ظاهراً فرق بین خشیت و خوف این است که خشیت به معنای تاثر قلب از روی آوردن شر و یا نظیر آن است و خوف به معنای تاثر عملی انسان است به اینکه از ترس در مقام اقدام برآمده و وسایل گریز از شر را فراهم سازد هر چند که در دل متاثر نگشته و دچار هراس نشده است. و همچنین خشیت را خوفی دانسته که توام با تعظیم و بیشتر اوقات از دانایی ناشی می شود. لذا به نظرم خشوع احساس کوچکی ناشی از درک شان و مقامی والا از روی داناییه!

 

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من

                              وین حرف معما نه تو خوانی و نه من

هست از پس پرده گفتگوی من و تو

                              چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من

 

"خیام"

/ 17 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دقيقه هاي تكيده

من مي خواهم انديشه هاي خداوند را بدانم...بقيه چيزها جزئيات هستند. ويليام شكسپير

دقيقه هاي تكيده

ماسه ها فراموشكار ترين رفيقان راهند! پا به پايت مي آيند آنقدركه گاهي سماجتشان درهمراهي حو صله ات را سر ميبرد اما كافي است اندك بادي بوزد يا خرده موجي برخيزد تا براي هميشه از حافظه ضعيفشان ردپايت پاك شود...! من از نسل ماسه نيستم . ا ز نسل ،صدفم، صدفهايي كه به پاس اقامتي يك روزه تا دنيا دنياست صداي دريا را براي هر گوش شنوايي زمزمه مي كند:)

دقیقه های ت ک ی د ه

چشمان ِ تو گل ِ آفتابگردانند به هر کجا که نگاه کنی ، خدا آنجاست ... از : حسین پناهی

دقیقه های ت ک ی د ه

من یاد گرفتم چه جوری شبا از رویاهام یه خدا بسازم و دعاش کنم که : عظمتت ُ جلال ! امروز هم گذشت و هیشکی ما رُ نکشت ! بعدش هم چشما رُ می بندم و دلُ می سپارم به صدای فلوت یدی کوره ، که هفتاد سال ِ تمومه عاشق یه دختر چهارده ساله ی بوره ! من هم عشق ِ سیاهم سوت می زنم تا خوابم ببره .... از : حسین پناهی

دوباره آفتاب

پاک باخته را چه ترس از باخت شیشه شفاف را چه ترس از افتادن پرده ها آنگاه که میدانم چه هستم بی هیچ غشی در خویش و بی هیچ فریبی بر خویش چه ترسم از آینه ها. اگر پاکم اگر پلید آگاهم بر خویش و عریانم تا آنگونه که هستم دیده شوم آنان که بر خویش حجابند چشم فروبندند بر من و انان که برخاسته اند مصداق(( تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز)) سیر تماشایم کنند تماشایست پلیدی و پاکیم بی هیچ نقابی مادرزادٍ مادرزاد

دقيقه هاي تكيده

هم چنان حالم خوب نیست ! احساس می کنم شکست خورده ام ، در زمان ُ در عرض ! از که ؟ صحبت ِ کَس نیست ... نمی دانم ... احساس می کنم ، کلمه ی ابد گنجشک ِ وجودم را مسحور ِ چشمان ِ خود کرده است ! از : حسین پناهی

دقيقه هاي تكيده

سلام حال همه ی ما خوب است. ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب میگویند. با این همه عمری اگر باقی بود٬ طوری از کنار زندگی میگذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمان... تا یادم نرفته است بنویسم حوالی خوابهای ما سال پربارانی بود میدانم همیشه حیات آنجا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است اما تو لااقل حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی ببین انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست؟ راستی خبرت بدهم خواب دیده ام خانه ای خریده ام بی پرده، بی پنجره، بی در، بی دیوار هی بخند بی پرده بگویمت چیزی نمانده است من چهل ساله خواهم شد فردا را به فال نیک خواهم گرفت. دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سفید از فراز کوچه ما میگذرد باد بوی نامهای کسان من میدهد. یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟ نامه ام باید کوتاه باشد، ساده باشد، بی حرفی از ابهام و آینه، از نو برایت مینویسم: حال همه ی ما خوب است، اما تو باور نکن. از:سید علی صالحي به ياد خسرو شكيبايي عزيزم:(

دوباره آفتاب

آشکارای من تمام مهر من سینه ام تباه شد روان من پکید جان هر که دوست داریش پر کن این پیاله را این وب گران مایه را چشم به راه دست خط تو بوده ام به روز و شبانه ام به شوق روز دیگر و شوق دیدن نبشته ات گذشت مکن جفا ببار باران آن وفا پر کن پیاله را

دقیقه های تکیده

درود شبانگاهی[گل]

دقیقه های ت ک ی د ه

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ابر با آن پوستین سرد نمناکش باغ بی برگی روز و شب تنهاست با سکوت پاک غمناکش ساز او باران سرودش باد جامه اش شولای عریانی است ور جز اینش جامه ای باید بافته بس شعله ی زر تار پودش باد گو بروید یا نروید هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد باغبان و رهگذاری نیست باغ نو میدان چشم در راه بهاری نیست گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد ور به رویش برگ لبخندی نمی روید باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟ داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید باغ بی برگی خنده اش خونی است اشک آمیز جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن پادشـــــاه فصـــــل ها پاییـــــــز از مهدی اخوان ثالث (م.امید)