شاه نجف 2

هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی                         که هم نادیده می‌بینی و هم ننوشته می‌خوانی

ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق                       نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی

بیفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آور                  که از هر رقعه دلقش هزاران بت بیفشانی

گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است                    خدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی

ملک در سجده آدم زمین بوس تو نیت کرد                    که در حسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی

چراغ افروز چشم ما نسیم زلف جانان است                      مباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانی

دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت              ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی

ملول از همرهان بودن طریق کاردانی نیست                    بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی

خیال چنبر زلفش فریبت می‌دهد حافظ                                    نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی

/ 19 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دقیقه های تکیده

جهان،قرآن مصوّر است وآیه ها درآن به جای اینکه بنشینند، ایستاده اند درخت یک مفهوم است دریا یک مفهوم است جنگل و خاک وابر، خورشید و ماه و گیاه باید چشم هایت عاشق باشد تا جهان را تلاوت کنی

دوباره آفتاب

برای خرد کوچک من و نادانیی بی انتهای من خداوندی به بزرگی اینگونه است اینگونه که در چشمان تو موج میزند پس میستایم چشمان تو را نازنین تا خداوندی را ستوده باشم بی دست نماز و محراب

دوباره آفتاب

آبادی از باوری که هر دم تو را نوشاکی دهد از پستان آیینی که تو را به آسمان میرساند و مرا به زمین آورد و چگونه است ؟ که اینچنین خاک را میستایم و باز عاشقانه تو را دوست می دارم

:)

سلام:)

دوباره آفتاب

بایست تا دو رکعت عشق به درگاهت به جا بیاورم با دست نمازی از اشک بایست تا به گردت حاجی شوم بی قربانی که والایی و والایان را خون ریزی روا نیست

فاطمه:)

یاد بعضی نفرات قوتم می بخشد راه می اندازد...

فاطمه

الهی دلخوشی باشه پناهت گلای رازقی تن پوش راهت الهی خوش خبر باشه قناری بشینه تا خروس خون چشم به راهت صفای دیدنت ای قصه ی نور مرا با خود ببر تا آخر دور گلای پیرهنت یاس و اقاقی بمونه منتظر تا قصه باقی

دوباره آفتاب

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت گر نکته دان عشقی خوش بشنواین حکایت بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی جانا روا نباشد خون ریز را حمایت در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت این راه را نهایت صورت کجا توان بست کش صد هزار منزل بیش است در بدایت هر چند بردی آبم روی از درت نتابم جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت

یه ذوست

[گل]

فاطمه

روزگار نو مبارک[گل]